آترینآترین، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

آترین کوچولو

تولد

تولد ده سالگیت عشقم

بعد از مدتها دلم گرفته بود و دلم خواست به مناسبت امروز برات چند خطی بنویسم: امروز تولد ۱۰سالگیت رو جشن گرفتیم ،کوچولو، بعد از سالها بدون دوستات عزیزم،همیشه خوش باشی و شاد خیلی آرزوها برات دارم و امیدوارم به تمام آرزوهات برسی دختر قشنگ و لجباز من😘😘 خدا بهم قدرت عمری بده ،کنارت باشم وبهت تو رسیدن بهشون ،کمک کنم،دوستت دارم با من باش ،امشب با وسع کوچکم سعی کردم به آرزوهای کوچولوت برسونمت عشقم ،شاد بودنت آرزومه،اما یه نصیحت مادرانه: زن باش امامحکم پ روانگیت را بگذار توی چمدان در پستوی تنهاییت پنهانش کن! ت ظاهر کن به هیچ کس اصلا نیازی نداری و روی پاهای مقدس خودت بیاست ،تظاهر کن به مرد بودنت😘😘 برای روزهایی که شاید ...
4 آذر 1401

تولد کوثر(هم کلاسی),هلنا جون

هفته گذشته آخر هفته تولد بارونی بود ,تولد دختر و پسر آزاده جون بود و جمعه اش هم تولد یکی از دوستای مدرسه ات,به اسم کوثر جان,هر دوتا تولد خیلی خیلی خوش گذشت اینم 4 تا هم کلاسی اینم کیک خوشگل کوثر جان ...
4 اسفند 1397

روزهای مدرسه

اینها یه سری عکسهای خودت هست دختر کوچولوی مامان که تو مدرسه ازتون گرفتن یه چیزی راجب جاهاتون برام جالب بود هر هفته جاتون تو کلاس تغییر میکنه ,بغل دستیها عوض میشن اینجاها آزمایشگاهتون هست اینها هم یه سری از کارهای توی کلاس که باهاشون ازتون عکس گرفتن اینم زنگ رباتیک هست که البته براتون یه کم سخته اینم سر کلاس رایانه که عاشقش هستی ,کلی نقاشی قشنگ باهاش میکشی عکس دسته جمعی با بچه های کلاس و معلمتون به مناسبت یلدای سال 1397 ...
4 اسفند 1397

اولین روز پیش دبستانی

پیش دبستانی سلام عزیز دلم امسال دختر کوچولوی ما مدرسه ای شد و بعد از کلی اینطرف اونطرف یه مدرسه خوب پیدا کردیم که اسمت رو بنویسیم،کلی ذدق داشتی برا مدرسه رفتن میخواستی به همه پُز بدی که مدرسه برو شدی و از پوشیدن لباس فرم مدرسه لذت میبردی , خیلی وقت بود سر نزده بودم به وبلاگت عزیزم امشب گفتم عکسهای مدرسه ات رو برات بزارم یادگاری ️ راستی اسم معلمتون هم خانوم پاپی است و خیلی دوسش داری,کلاس شادی 1...
4 اسفند 1397

پنج شنبه 23 آذر 96 تولد 5 سالگی آترین جووون

عزیز دلم تولدت از اون سالی که به دنیا آمدی همش تک محرم و صفر بود و به ناچار نتونستیم تو اون روز برات جشن بگیریم,هرچند که همیشه یه کیک کوچولو برا تولد اصلیت برات درست کردم تا شمع تولدت رو فوت کنی اینم عکسهای تولد امسالت عشقم ,امسال هم مثل پارسال تولدت رو با حضور دوستان جشن گرفتیم البته امسال چندتا از خانومهای فامیل هم بودن مامان جون, خاله فرزانه ,مادرجون,عمه زهرا ,مامانی,مریم خاله و ثمره و زن عمو و آزاده جون و هلنا جون و ... اینم دختر نازم با کیک تولد مامان پزش امسال با هر سال یه کم متفاوت هم بود بابا رضا از طرف نظام مهندسی از دوشنبه اش رفته بودن بابلسر مسابقات پینگ پونگ و نبود ,فشار کارها همه رو منننن بود ...
2 دی 1396

😍❤️

[img:photos/file_42284.jpg] [img:photos/file_42285.jpg] اینم آترین خانومم و آقا آرتین 2 ماه نی نی خاله اعظم [img:photos/file_42286.jpg] و اینم مادر جون که تو راه برگشت به خونه رفتیم وبهش سر زدیم,اوناییم که دستته اسباب بازیهای خونه مادرجونه که همین میری ,سراغشون رو میگیری. یه جورایی ارثیه از داییی حسام و امیر حسین خدا بیامرزه ...
2 دی 1396

دختر دایی جوونیی

آترین و خورشید خانوممون ,که خیلی دوسش داره هرجا میریم میگه اینو بخریم برا خورشید اونو بخریم برا خورشید ️ از قرار معلوم دل به دل راه داره و خورشید خانومم خنده های مخصوصش رو برا تو میکنه عزیززززم ...
16 آذر 1396

تولد آترین خانومممم گل

عشقم دختر قشنگم امروز قشنگ روز زنگیم بوده 25 آبان 91. خداوند دختر کوچولوی زیبایی رو به ما هدیه داد ,هیچ وقت یادم نمیره چقدر دوست داشتم اون شب صورتت رو نگاه کنم ,چون نباید مینشستم از مامان جون خواستم بلندت کنه تا چهرت رو ببینم جیگرم دوستت دارم خیلیی زیاد امروز دایی حسن و مامان جون میخواستن برن طالقان یه سر به خونه بزنن که بابا جون بخاطر حرفهای تو فسقلییی طبقه بالای اونجا رو شروع به ساختن کرد بزنن بابا جون تنها بود و بخاطر اوضاع پاش من و شما رفتیم پیشش بمونیم که تنها نباشه,ولی امروزز تولد تو هم بود عزیزم. میدونستم که ممکنه ازم کیک بخوای ,بساط کیک رو برداشتم ولی تا ظهر چیزی نگفتی بیخیال شدم اخه چند روز پیشها برات کیک درستیده بودم و روش شمع...
26 آبان 1396

24 آبان 96

امروز رفتیم دیدن بچه دوست مامان اعظم جووون ,یه پسر فسقلی داره اسمش رو گذاشته آرتین با نمک بود ماشاالله چشماش باز بود و قشنگ میدید و پا میزد جغله بعدشم بابارضا آمد دنبالمون که بیایم خونه,سر راه یه سر به مادرجون زدیم.اینم شما و مادرجوننن,به مادرجون میگفتی سفت بغلت کردم چون دلم برات خیلی تنگ شده بود اینها هم که دستته اسباب بازیهایی هست که خونه مادرجون باهاشون سر گرم میشی به عبارتی از دایی مرتضی (پسر دایی مامان)و دایی حسام و امیر حسین (پسر خاله های مامان)به یادگار مانده اینه الان یه 22 23 سالی دارن الانها یه اخلاقهاییی پیدا کردی نمیدونم اقتضاء سنته یا نه نمیگذاری دو نفر با هم حرف بزنن همین میایم صحبت کنیم ...
25 آبان 1396